<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" 
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" >

<channel>
<title>خرم دره نگين سبز ايران زمين</title>
<link>http://www.khorramcity.com</link>
<description>نگين سبز خرم دره خرمدره</description>
<dc:language>en-us</dc:language>
<dc:creator>webmaster@phpnuke.ir</dc:creator>
<dc:date>18-11-1390</dc:date>

<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
<sy:updateBase>18-11-1390</sy:updateBase>

<item>
<title>پیشنهاد</title>
<link>http://www.khorramcity.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=50</link>
<description><![CDATA[<p>حتما یه سری به این سایت بزنید </p>
<p>&nbsp;</p>
<p align="center"><a href="http://www.abdolreza.com/">www.abdolreza.com</a></p>
<p align="center"><img style="WIDTH: 436px; HEIGHT: 257px" width="516" height="437" alt src="http://www.abdolreza.com/images/20110404232230_20100617_mg_2562-edit.jpg">&nbsp;</p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">50@http://www.khorramcity.com</guid>
<dc:subject>خبر</dc:subject>
<dc:date>20-1-1390</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط morteza</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>اس ام اس تبریک سال جدید برای هر سلیقه</title>
<link>http://www.khorramcity.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=48</link>
<description><![CDATA[<p style="TEXT-ALIGN: center"><font color="#cc0066">اس ام اس تبریک سال جدید برای هر سلیقه</font></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center"><img border="1" alt width="400" height="400" src="http://www.mobin-group.com/image/reg/images2/roozaane/1167/96630c136q.jpg"></p>
<p>ادبی و دوستانه<br />
<br />
پیام نوروز این است.دوست داشته باشید و زندگی کنید.زمان همیشه از ان شما نیست... <br />
<br />
</p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">48@http://www.khorramcity.com</guid>
<dc:subject>phpnuke</dc:subject>
<dc:date>29-12-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط roymah</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>کاریکاتورهای جالب از رسم و رسوم های ازدواج</title>
<link>http://www.khorramcity.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=47</link>
<description><![CDATA[<p dir="rtl" align="center">&nbsp;</p>
<p dir="rtl" align="center"><img style="WIDTH: 449px; HEIGHT: 530px" class="yiv1180054290ham3d_main_image" alt width="567" height="567" src="http://vatanpic.org/my_unzip/1299065094_38569287669757278545.jpg"></p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">47@http://www.khorramcity.com</guid>
<dc:subject>phpnuke</dc:subject>
<dc:date>19-12-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط roymah</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>آموخته ام</title>
<link>http://www.khorramcity.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=44</link>
<description><![CDATA[<p style="TEXT-ALIGN: center; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed" dir="rtl" align="center"><strong>آموخته ام که وقتي عاشقم ، عشق</strong></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed" dir="rtl" align="center"><strong>&nbsp;در ظاهرم نيز نمايان مي شود.</strong></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed" dir="rtl" align="center"><br />
<strong>&nbsp;</strong><strong>آموخته ام که عشق مرکب</strong></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed" dir="rtl" align="center"><strong>&nbsp;حرکت است نه مقصد حرکت</strong></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed" dir="rtl" align="center"><br />
<strong>&nbsp;</strong><strong>آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل</strong></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed" dir="rtl" align="center"><strong>&nbsp;نيست تا زماني که عاشقش شويم</strong></p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">44@http://www.khorramcity.com</guid>
<dc:subject>phpnuke</dc:subject>
<dc:date>19-12-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط roymah</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>زیباترین قلب</title>
<link>http://www.khorramcity.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=43</link>
<description><![CDATA[<p align="center"><img alt src="http://loverr.loxblog.com/upload/loverr/image/in-love_lrg.jpg"></p>
<p>&nbsp; روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.<br />
جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بودو هیچ خدشه&zwnj;ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده&zwnj;اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.<br />
ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلبتو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می&zwnj;تپید اما پر از زخم بود. قسمت&zwnj;هایی از قلب او برداشته شده و تکه&zwnj;هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه&zwnj;هایی دندانه دندانه درآن دیده می&zwnj;شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه&zwnj;ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می&zwnj;گفتند که چطور او ادعا می&zwnj;کند که زیباترین قلب را دارد؟<br />
مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماًشوخی می&zwnj;کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن؛ قلب تو فقط مشتی رخم وبریدگی و خراش است .<br />
پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظرمی&zwnj;رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی&zwnj;کنم. هر زخمی نشانگرانسانی است که من عشقم را به او داده&zwnj;ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده&zwnj;ام و به او بخشیده&zwnj;ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه&zwnj;ی بخشیده شده قرار داده&zwnj;ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده&zwnj;اند گوشه&zwnj;هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد&zwnj;آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده&zwnj;ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده&zwnj;اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یاد&zwnj;آور عشقی هستند که داشته&zwnj;ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه&zwnj;ای که من در انتظارش بوده&zwnj;ام پرکنند، پس حالا می&zwnj;بینی که زیبایی واقعی چیست؟<br />
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشکاز گونه&zwnj;هایش سرازیر می&zwnj;شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خودقطعه&zwnj;ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن راگرفت و در گوشه&zwnj;ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .<br />
مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود...</p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">43@http://www.khorramcity.com</guid>
<dc:subject>داستان</dc:subject>
<dc:date>7-12-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط morteza</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>فرشته کوچک و زیبا.....</title>
<link>http://www.khorramcity.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=42</link>
<description><![CDATA[<p align="center"><img alt src="http://www.freespiritart.com/images/mother-child-seward.jpg"></p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="LINE-HEIGHT: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto" dir="rtl" class="MsoNormal">درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد. <br />
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً میمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا.....</p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">42@http://www.khorramcity.com</guid>
<dc:subject>داستان</dc:subject>
<dc:date>7-12-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط morteza</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>&laquo;هر چیزی ممکن است&raquo;</title>
<link>http://www.khorramcity.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=41</link>
<description><![CDATA[<p align="center">&nbsp;</p>
<p align="right">&nbsp; با خودم فکر می کردم تحقق رویاهایم غیر ممکن است،اما خدا گفت :<br />
<br />
&laquo;هر چیزی ممکن است&raquo;<br />
<br />
گم شده بودم،گیج بودم،فکر می کردم هیچ وقت جوابی پیدا نخواهم کرد،اما خدا گفت :<br />
<br />
&laquo;من هدایتت خواهم کرد&raquo;<br />
<br />
خود را باختم،فکر می کردم نمی توانم،از عهده اش بر نمی ایم ،اما خدا گفت :<br />
<br />
&laquo; تو از عهده ی هر کاری بر می ائی&raquo;<br />
<br />
غمگین بودم،احساس کردم زیر کوهی از نا امیدی گیر افتادم ،اما خدا گفت:<br />
<br />
&laquo; غمهایت را روی شانه های من بریز&raquo;<br />
<br />
فکر کردم نمی توانم،من انقدر باهوش نیستم،اما خدا گفت :<br />
<br />
&laquo; من به تو خرد لازم را می دهم&raquo;<br />
<br />
بار گناهانم رنجم می داد ،برای کارهای بدی که کرده بودم از خود عصبانی بودم،اما خدا گفت :<br />
<br />
&laquo;من تو را می بخشم&raquo;<br />
<br />
از خودم بدم می امد ،فکر می کردم هیچ کس مرا دوست ندارد ،اما خدا گفت :<br />
<br />
&laquo;من به تو عشق می ورزم &raquo;<br />
<br />
گریه می کردم،زیرا تنها بودم،اما خدا گفت :<br />
<br />
&laquo; من همیشه با تو هستم</p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">41@http://www.khorramcity.com</guid>
<dc:subject>داستان</dc:subject>
<dc:date>7-12-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط morteza</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>انسان از زبان دکتر شریعتی</title>
<link>http://www.khorramcity.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=40</link>
<description><![CDATA[&nbsp;
<p style="LINE-HEIGHT: normal; MARGIN-BOTTOM: 0pt" dir="rtl" class="MsoNormal">دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است: <br />
<br />
-1 آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند&nbsp; <br />
<br />
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می&zwnj;شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.</p>
<p style="LINE-HEIGHT: normal; MARGIN-BOTTOM: 0pt" dir="rtl" class="MsoNormal">&nbsp;<br />
-2 آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند <br />
<br />
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته&zwnj;اند. بی شخصیت&zwnj;اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی&zwnj;آیند. مرده و زنده&zwnj;اشان یکی است.</p>
<p style="LINE-HEIGHT: normal; MARGIN-BOTTOM: 0pt" dir="rtl" class="MsoNormal">&nbsp;<br />
-3 آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند&nbsp; </p>
<p style="LINE-HEIGHT: normal; MARGIN-BOTTOM: 0pt" dir="rtl" class="MsoNormal">&nbsp;آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می&zwnj;مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.</p>
<p style="LINE-HEIGHT: normal; MARGIN-BOTTOM: 0pt" dir="rtl" class="MsoNormal">&nbsp;<br />
-4 آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند&nbsp;&nbsp;</p>
<p style="LINE-HEIGHT: normal; MARGIN-BOTTOM: 0pt" dir="rtl" class="MsoNormal">&nbsp;شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی&zwnj;توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می&zwnj;کنیم. باز می&zwnj;شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می&zwnj;گیریم قفل بر زبانمان می&zwnj;زنند. اختیار از ما سلب می&zwnj;شود. سکوت می&zwnj;کنیم و غرقه در حضور آنان مست می&zwnj;شویم و درست در زمانی که می&zwnj;روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.</p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">40@http://www.khorramcity.com</guid>
<dc:subject>داستان</dc:subject>
<dc:date>7-12-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط morteza</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>عاشق خجالتی</title>
<link>http://www.khorramcity.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=39</link>
<description><![CDATA[<p><font size="1">&nbsp;</font></p>
<p align="center"><font size="1"><img alt src="http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcS7dSZOr8AwdanBC4Oxc3xv3n1iUUiE4zGUKSleaFbKa6wczjdU&amp;amp;t=1"></font></p>
<p><font size="1">&nbsp; وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو &ldquo;داداشی&rdquo; صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:&rdquo;متشکرم</font><font size="1">&rdquo;.<br />
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط &ldquo;داداشی&rdquo; باشم . من عاشقشم . اما&hellip; من خیلی خجالتی هستم &hellip;.. علتش رو نمیدونم .</font></p>
<p style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-KASHIDA: 0%; MARGIN-BOTTOM: 0pt" dir="rtl" class="MsoNormal"><font size="1">تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :&rdquo;متشکرم &rdquo; .</font></p>
<p style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-KASHIDA: 0%; MARGIN-BOTTOM: 0pt" dir="rtl" class="MsoNormal"><font size="1">روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :&rdquo;قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد</font><font size="1">&rdquo; .<br />
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه &ldquo;خواهر و برادر&rdquo; . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :&rdquo;متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم &rdquo; .</font></p>
<p style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-KASHIDA: 0%; MARGIN-BOTTOM: 0pt" dir="rtl" class="MsoNormal"><font size="1">یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال &hellip; قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.</font></p>
<p style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-KASHIDA: 0%; MARGIN-BOTTOM: 0pt" dir="rtl" class="MsoNormal"><font size="1">میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط &ldquo;داداشی&rdquo; باشم . من عاشقشم . اما&hellip; من خیلی خجالتی هستم &hellip;.. علتش رو نمیدونم .</font></p>
<p style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-KASHIDA: 0%; MARGIN-BOTTOM: 0pt" dir="rtl" class="MsoNormal"><br />
<font size="1">نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که &ldquo;بله&rdquo; رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت &rdquo; تو اومدی ؟ متشکرم&rdquo;</font></p>
<p style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-KASHIDA: 0%; MARGIN-BOTTOM: 0pt" dir="rtl" class="MsoNormal"><br />
<font size="1">سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:</font></p>
<p style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto" dir="rtl" class="MsoNormal"><font size="1"><strong>&rdquo; </strong><strong>تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما &hellip;. من خجالتی ام</strong><strong> &hellip; </strong><strong>نمی&zwnj;دونم &hellip; همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره</strong><strong>. &hellip;.</strong></font></p>
<p style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto" dir="rtl" class="MsoNormal"><font size="1">&nbsp;</font></p>
<p style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-KASHIDA: 0%; MARGIN-BOTTOM: 0pt" dir="rtl" class="MsoNormal" align="center"><font size="1">ای کاش این کار رو کرده بودم !!! </font></p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">39@http://www.khorramcity.com</guid>
<dc:subject>داستان</dc:subject>
<dc:date>25-11-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط morteza</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>یک لیوان شیر</title>
<link>http://www.khorramcity.com/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=38</link>
<description><![CDATA[<p align="center"><img alt src="http://javanemrooz.com/_Files/Article/ArticleImages/shir.jpg"></p>
<p align="center">&nbsp;</p>
<p>روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.</p>
<p>دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت: &laquo;چقدر باید به شما بپردازم؟&raquo;. دختر پاسخ داد: &laquo;چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازایی ندارد.&raquo; پسرک گفت: &laquo;پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم&raquo;<br />
سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.<br />
دکتر هوارد کلی<a href="http://maadweb.com/archives/1619">،</a> جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.<br />
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی گردید.<br />
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود<a href="http://maadweb.com/archives/1619">.<br />
</a>زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد<a href="http://maadweb.com/archives/1619">.</a> چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:</p>
<p>&laquo;بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است . . . &raquo;</p>
<p align="center">&nbsp;</p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">38@http://www.khorramcity.com</guid>
<dc:subject>داستان</dc:subject>
<dc:date>18-11-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط morteza</dc:creator>
<language>ar</language></item>

</channel>
</rss>

